به عصر روز عاشورا که خون بگرفته صحرا را
غریبانه میان دشت بنالد زینب کبرا
حسین ابن علی راچون شده اندر دل صحرا
که در سوگش نسیم دشت بگرید این چنین شیدا
کجا رفتند مردان دلیر عرصه پیکار
که فرزندان زهرا مانده اند بی یاور و تنها
کجا شد عابس عمخوار کجا رفت حر نامدارش
حبیب ابن مظاهر کو زهیر آن یار بی همتا
چرا عونش نمی آید به یاری عزیزانش
چرا خاموش عبداله شده آرامش جانها
چرا قاسم به یاری عمو دیگر نمی آید
یقین دارم عمل کرده وصیتنامه بابا
چرا اکبر نمی گوید سخن از لعل زیبایش
چگونه بنگرم جسمش که شد صد پاره آن رعنا
علمدارش چرا بیرق به دست خود نمی گیرد
جلو گیری نماید او زهتک حرمت زنها
مگر عباس نمی داند که طفلان تشنه آبند
ببیند زینب خسته به اشگ چشم شده سقا
مگر یاران نمی دانند که آتش شعله ورگشته
غریب و بی کسند طفلان میان خیمه طاها
نموده روبه خیمه ها چو گرگان کوفیان پست
زسم اسب لگد کردن سرور سینه زهرا
فراری گشته اند طفلا ن برهنه پا میان دشت
چه سنگین است بر زینب صدای آه و واویلا
به نوک نی سر مولا به ناقه زینب کبرا
عجب بزمی شده بر پا ز عشق خالق یکتا
عجب شامی شده بر آل پیغمبر در این دنیا
که" شیعه" تا قیامت خون بگرید مهدی زهرا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 10:22 توسط حاج محمد ملایی
|