عمر ی در میخانه روان به جستجویش
بگذشت خرامان ندیدیم گل رویش
صدحیف زمستی چنان غرقه به جامیم
غافل که همه هستی ما بسته به مویش
خون شد به دلها نتراوید گل نرگس
ازبوی عطر ش همه آواره به سویش
قمرمیکده هرجاست خدا یارش باد
ماهم چو گدایان بنشینیم سر کویش
ایکاش نسیمی بوزد از میخانه به بیرون
تا جان بگیرد رمقی زعطر و بویش
مستانه ذلیخا را مذمت نه چنین است
یوسف تماشائی وهم خلقت و خویش
شیعه وصلی چوذلیخا شود حاصل
بانگ انا مهدی بسراید از گلویش