ای برادر این حکایت را شنو

سیره پاک نبی در پیش رو

نام پاکیزه بود روح الامین

در رسالت شد ختم المرسلین

نام زیبایش محمد گشته است

در کتب نامی زاحمد رفته است

رحمه للعالمین است در زمین

با فقیران جمله بودی همنشین

در کلام حق نبی خاتم است

نسل او از نسل پاک آدم است

درره اسلام پاک آن نازنین

خون دلها خورده بودی در زمین

گاه بر پیشانیش سنگ می زدند

گاه کلام زشت هماهنگ میزدند

در مقابل او رحمت می نمود

باب یزدان را به مردم می گشود

روزها از کوچه میکردی عبور

پیر زالی یهودی با غرور

خاکستر بر سرو رویش بریخت

نه به روی او که آبرویش بریخت

رحمه للعالمین دم بر نزد

حلم یزدانی رسولش را سزد

وعده هرروز بودی اینچنین

عاقبت گشتی مریض خفتی زمین

رو به اصحاب خاتم پیغمبران

گو نیامد امروز آن میزبان

در جوابش گفتند گشته مریض

نیست توانی تا بریزد خاک ریز

کاش بمیرد تاهمه راحت شویم

ازمیان کوچه ما راحت رویم

رونمود بر اصحاب خویشتن

می رویم دیدار تنها پیر زن

من گذشتم از گناهانش همی

لیک خواهم حال او جویم دمی

جمله رفتند خانه آن پيرزن

نيست تواني تا به گويد او سخن

پیرزن را دید بداد بر او سلام

از محبت گفت همی با او کلام

پیر زن تا مهر یزدانی بدبد

اشگ شرم بر روی چشمانش دوید

شرمساری از همه کردار بد

او چه گوید با رسولش تا ابد

با خودش گفتا عجب کردم خطا

بر رسول حق نمودم من جفا

شد مسلمان پیرزن با اشتیاق

عاقبت آن دشمنیها شد وفاق

آری اسلام بر صداقت آمده

پیک حق بهر هدایت آمده

زین سبب حبش به دل جا می شود

با نماز و روزه احیا میشود

شیعه