عشوه یار
بلبل با غ به باغ آوازه خوانی می کند
چلچله چون افسری داردشبانی میکند
در گلستان جلوه گلها فراوانند ولی
جلوه روی نگا ر راز نهانی میکند
از رخ ماهش به دیر و در خرابات چون روی
می وزد بادی به گیسو لن ترانی می کند
منقلب از روی زیبا غنچه حیران میشوی
یار ناز عشوه کنان ابرو کمانی میکند
تا نگاهت بر نگاهش یک تلاقی میکند
سرمه در چشمش اشاره آنچنانی میکند
این چه اکسیری است که پیچیده شده اندر فضا
پیر ماهم با دمش حس جوانی میکند
یاد یار تا هست و رخسار فریبنده او
شیعه با او روز شب را زندگانی میکند
+ نوشته شده در دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ ساعت 9:17 توسط حاج محمد ملایی
|
سلام بر شما ميهمان گرامي