پيرمردي صورتش از مو سپيد

عاقبت قاصد به مرگش دررسيد

شد هراسي در دلش از بوي او

از خطرهائي كه بودي پيش رو

بود او را بين اين دنيا سه يار

رفت نزد هر يكي با آه زار

رو نمودي بر يكي از دوستان

گفت و نزد من بيا تو يك زمان

تو نكو دوستي مرا در اين جهان

چاره كن دردم كه خواهم دادو جان

در جوابش گفت يار نازنين

كار من باشد فقط روي زمين

كي توانم من رسم بر داد تو

ديگر آنجا نشنوم فرياد تو

جز به آن كه توشه ام سازي به راه

تو نكردي توشه ماندي بي پناه

زانكه از گفتار او نامد اميد

رفت آنجا دوست ديگر را بديد

دومي گفتي كه هستي جان من

رفع اندوهت كنم مهمان من

قبل مرگ در خدمتت باشم كمي

گاه درد باشم به دردت مرهمي

بعد مرگت من تورا غسلت دهم

جسم زارت قعر قبري مي نهم

گريم آن دم از برايت با فغان

تا زياد من رود هم جسم و جان

نا اميد از دوستانش گشته او

سوي ديگر يار آمد خسته او

گفت و اي دوستي كه خوارت داشتم

پيش خود مهمل تورا بگذاشتم

ان سرا خواهي كه باشي يار من

يا چو آن دو مي شوي سربار من

گفت و هيهات من كه چون آنها نيم

هر كجا باشي منت اندر پيم

هر كجاباشي كنارت حاضرم

خوب و بد بر مردن تو ناظرم

من نگردم لحظه اي از تو جدا

بين قبر و وقت حشر روز خدا

زد به سختي صيحه جانش شد فدا

او فراموش كرده بودي چون ثنا

مال و دارائي بود دوست نخست

دومي هم زن ويا اولاد توست

وقف اين دو هم خود را كرده اي

غافلي چون كار بيجا كرده اي

اي مسمان اين يكي را كن امل

آن عمل باشد عمل باشد عمل

گر كه نيكو شد عمل گو غم مدار

در قيامت تو نباشي شرمسار

شيعه پيغمبر تورا داده پيام

كار نيكو كن تو در دنيا مدام

شيعه