مرد حق
وصف مالك آمده اندر بيان
ساده كردي زندگي با شيعيان
پوشش اندام او فرسوده بود
كس ندانستي كه باشد او به زود
غافلي روزي به راهي مانده بود
بد بگفتي عابران را در ورود
هم زمان سردار حق آنجا رسيد
نوجوان بي جا به دنبالش دويد
كرد توهيني به آن سردار چند
او خدو در نزد پاي وي فكند
با عمل خنده و شادي مي نمود
گاه خنده شعر هجوي مي سرود
مرد حق لب از لبانش بر نداشت
نو جوان او را به حالش واگذاشت
پير مرد شاهدي در آن مكان
نزد او رفته بگفتا ناتوان
خاك غم بر صورتت اي نوجوان
گو نداني تو چه كردي اين زمان
آن عرب مالك بدي مرد خدا
از اميرالمومنين سردار ما
ناگهان لبخند او از لب پريد
زرد شد رخسار و پيراهن دريد
واي من كردم جسارت او كه بود
او يقين تنبيه من خواهد نمود
پس چرا من چهره اش نشناختم
گو كه اينك عمر خود را باختم
نوجوان نادم شدي از كار خود
رو كجا آرد زاين كردار خود
رفت و بگرفتي سراغ از رهروان
گفته شد او سوي مسجد شد روان
با شتاب رفتي به مسجد آن جوان
از تعجب دست خود بردي دهان
روز روشن جمله مي خواند نماز
زين عمل او را چه باشد سر و راز
از چه باشد وقت مسجد يا نماز
ظهر شرعي را بود وقت دراز
آن جوان با حالتي از فكار
خود بيافكندي به پايش خوار و زار
گفت و اي مالك ببخشا از وفا
من ندانستم تورا كردم جفا
مردحق تا حال زارش رابديد
دست رحمت بر سر و رويش كشيد
گفت و خيز اينك زروي پاي من
پند خود برگير از اين پيغام من
نامدم مسجد مگر از بهر تو
تا خدا بخشد خطا يا قهر تو
در جوابش رخ زاو افكنده بود
صورت نازش زغم شرمنده بود
كاش آنجا يك شكافي داشتي
جسم او را همچو بذري كاشتي
او چه فكر مي كردو مالك را چه بود
كار مالك درزمانش داده سود
اي خطا كار از وقايع پند گير
دامن مردان حق چون سگ نگير
شيعه با ايمان خطا ره كي رود
به بهائم هر چه دادند مي جود
شيعه
سلام بر شما ميهمان گرامي