رقیه (س)
بچه سه ساله که میشه شیرین زبونی میکنه
خودشو لوس می کنه و هی مهربونی میکنه
حالا اگه دختر باشه دل بابا رو میبره
میشینه آغوش پدر عشق بابا رو میخره
اما سه ساله حسین سر باباش از تن جداست
تسکین دردش ای خدا سر حسین رو نیزه هاست
آخه کجا سه ساله رو غل و زنجیر میزنند
آواره تو بیابونا برا اسیری میبرند
تو مجلس ابن زیا د فریاد عمه شنیده
از کوفه تا شام بلا هزار مصیبت کشیده
همه غمها یکطرف بازارشام هم یکطرف
آتش بودو سنگ عدو سر رقیه را هدف
به جای گل روی سرش تاول بسته ای خدا
رمق نداره پای او رقیه خسته ای خدا
تومجلس یزید دون نمک زدند به زخم او
توسینی باباشو زده با چوب خیزران عدو
نازدانه دختر حسین خونه اش شده خرابه ها
یکسره ناله میزنه فقط داره میگه بابا
دستور داد ه بی حیا،سر حسین بردند براش
بابا حسینشو که دید، به صورتش افتاد نگاش
گفتا بابا کجا بودی، زدن منومیون راه
بابا تموم بدنم درد میکنه شده سیاه
بیا تو آغوشم بابا بابای خوب من بیا
دختر سه سالتو یه بار دیگه کن نگاه
زینب اومد بالین او رقیه ساکت شده بود
روح سه ساله حسین،با دیدن سر پرگشود
سلام بر شما ميهمان گرامي