رقيه (س)
کودکی زکاروان به جا مانده
عمه را به سوی خود فرا خوانده
یار غمگسار من شد خزان بهار من کجا توئی بابا
برزمین خورد زجا خیزد
قطره های خون زپای او ریزد
پشت بوته ها رود تا که او نهان شود کجا توئی بابا
ایخدا نگاه و کن به حال ما
پس کجا رفته ای تو ای بابا
می زنند رخ مرا صورتم شده سیا کجا توئی بابا
ناله های او مگر اثر دارد
قطره های اشگ او مدام بارد
خسته ام از این سفر تو بیا مرا ببر کجا توئی بابا
شيعه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 8:55 توسط حاج محمد ملایی
|
سلام بر شما ميهمان گرامي