روز عزا شد ماتم به پا شد قتل پیمبر با رضا و مجتبی شد

پیغمبر حق رحلت نموده بابی زاندوه بر ما گشوده

گریم برایت مولاحسن جان همچون رضا تو از زهر و سوزان

سوزم زماتم ای خدا مولا فداشد

زهرا بگرید بالین بابا زینب چه سازد قطعه جگر را

مسموم نمودند مولا رضا را اندر خراسان غریب و تنها

از بوستان حق سه گل یکجا جداشد

این دل بگیرد هردم بهانه اندوه و ماتم پر کرده خانه

غمها گرفته دست دلم را خاموش و کرده این محفلم را

با فاطمه گوئی که یکدم همنوا شد

خورشید عصمت چشمش ببسته یک دسته گل از دنیا برفته

زینب عزادار بنشسته تنها آغوش و گیرد جسم حسن را

مسموم کین اشقیا مولا رضا شد

شيعه