بزم شام
الا مهدی زهرا تو کجائی
به شامی و میون کوچه هائی
تومی بینی غم زینب به چشمان
تو ضجه میزنی بر حال طفلان
رقیه و سکینه بیقرارند
ز سنگ و آتش آنها درد و دارند
سر مولا بخواند سوره کهف
امام ساجدین دل داده از کف
بیا یاری نما تو عمه زینب
مدام سوزد تنش از درد از تب
حقاظت اونماید از کدام گل
زسوسن یا زسرو یا زسنبل
همه زنها به لب فریاد دارند
غم سالار دین در یاد دارند
دمی سرمیزنی اندر خرابه
کنار ناله بی بی ربابه
علی اصغر گل نازم کجائی
بیا شیرت ده لالا لالایی
دمی بنشین کنار آن سه ساله
کنار کودکی که جان داده
به بزم شام شده غوغا وبرپا
یزید شادمان بنشسته برجا
اسیران رسو ل الله نشسته
به زنجیر اسارت دست بسته
دل اهل ولا باشد مکدر
جسارت می کند بر پور حیدر
یکی گوید کنیز خوب هستند
یکی گوید عجب رسوا و گشتند
نمیدانم چقدر گردیده سختت
زند با چوب وبر لبهای جدت
بنازم عمه ات زینب چو شیر است
اگرچه درغل و زنجیر اسیر است
مخور غصه که سجاد رفته منبر
نماید دین حق زنده سراسر
سلام بر شما ميهمان گرامي