روضه رقیه س 2
از آن وقتی که افتاد دست سقا
مصیبت شد نصیب من به دنیا
فراری من شدم از بین خیمه
به دنبالم هراسان بود عمه
کنار بوته ایکاش مرده بودم
ندیده شام را پژمرده بودم
اسیری شد نصیب ما پدر جان
به کوفه می زدند باسنگ به چشمان
زبس رفتم بیابان پا پیاده
کف پایم زتبخال آب داره
به دنبال همه سختی که داشتم
رسیدم شام دگر نائی نداشتم
در اینجا برسرم آتش ریختند
زسنگ وچوب تنم از هم گسیختند
زهر بچه شنیدم طعنه ای من
یتیم وخارجی از نای دشمن
سر هر دختری را گل ببسته
ببین بابا موهام آتیش گرفته
تمام این تنم زخمیه بابا
زبعد تو شدم تنهای تنها
مگر هر کودکی باباندارد
درون یک خرابه جای دارد
بگو بابا مگر خانه نداریم
غریبانه نشسته خوار و زاریم
بیا بابای خوب و نازنینم
بیا تا روی زانویت نشینم
خمیده شد کمر بابا حسین جان
مرا با خود ببر بابا حسین جان
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۷ ساعت 22:18 توسط حاج محمد ملایی
|
سلام بر شما ميهمان گرامي