مرثیه عباس (ع)
کنار جمع معصوم ایهاالناس
چراباب الحوائج گشته عباس
چکار کرده که عباس ناز گشته
گره هامون به نامش باز گشته
همه دنیا به او گویند علمدار
وفادار است وفادار است وفادار
همی عالم بدی در دین وقرآن
دریغ از یک حدیث گوید به انسان
شجاعت را زبابا ارث برده
ولی دست بسته بود و حرث خورده
چو تیر باران حسن را شد جنازه
حسین مولا نداده بود اجازه
به سال و روزگار و وقت وساعت
ز امر رهبری بنمود اطاعت
یکی حسرت مدام بودش به دنیا
چرا نیست مادرش حضرت زهرا
به عاشورا دل غمگین آمد
علم در دست رخ رنگین آمد
گرفته سینه ام مولا حسین جان
اجازه ده روم من سوی میدان
بگفتا ای صفایم ای ابالفضل
امیر با وفایم ای اباالفضل
برو آبی بیاور بهر طفلان
بود رخسار طفلانم پریشان
روان عباس به سوی قوم دونان
به همراهش حسین با چشم گریان
شدند اندر نبرد هردو برادر
بیفتاد فاصله دررزم آخر
رسیدی در فرات دلشاد و گردید
همی مشگش زاب اباد و گردید
رساند مشتی زآب پیش لبانش
بیفتاد یاد یار و کودکاش
بگفتا عمریه بودی وفادار
فراموش کرده ای تو عهد دادار
توآب نوشی سکینه تشنه کام است
وفاداران را این آب حرام است
برون شد تشنه لب از آب عباس
خدایش کرد او را شافع ناس
به سوی خیمه در رزم عدو بود
رسیدن خیمه او را آرزو بود
به ناگه دست راست افتاد ای داد
وفادار بود نکرد هیچ داد و فریاد
عدو بشکست بال دیگرش را
ادامه داد امر رهبرش را
سیاهی میرود دیگر نگاهش
ولی مشک وعلم همراه راهش
امان از تیر و مشگ و آب ای داد
امید ساقی حق رفته برباد
یکی تیر عدو بر چشم نازش
شده تازه شروع راز و نیازش
خدایا کن قبول مهر و وفایم
علمدار شه کرب و بلایم
بناگه مادری آمد سیه پوش
گرفت خونین سر او را به آغوش
بگفت فرزند نازم ای عباس
خدا خواهد تو باشی شافع ناس
بگفتا کیستی بالینم اینجا
منم مادر تو زهرا زهرا
شکفتی بوستان مه جبینش
شده اینک برادر با حسینش
بزد فریاد ودر فریاد گل ناب
حسین من برادر را تو دریاب
شنیدی تا صدایش را حسینش
بشد غوغا درون نور عینش
چه شد عباس خوانده ام برادر
چه رفته بر سر اولاد حیدر
بیامد برسر نعش برادر
علمدارش بدیدی پاره پیکر
کشیدم اتتظار عمری سراسر
که یک باری به من گوئی برادر
چه وقتی خوانده ای داداش حسین را
شکسته شد کمر در بین صحرا
سلام بر شما ميهمان گرامي