*کاروان*
کاروان می رود و ساکت و سرد است صحرا
خفته آرام به زمین نور دو چشم زهرا
زینبش می رودو جسم حسین جا مانده
می وزد باد و نوای غربتش را خوانده
هر طرف جسم عزیزی به زمین افتاده
وای زینب که عزیزان همه از دست داده
یک طرف جسم علی اکبر و قاسم خفته
وای زینب علقمه گشته زغم آشفته
می وزد باد به اجساد شهیدان خدا
نی صدائی زشهیدان نی مناجات و دعا
یاد آن لحظه که شمر بر سر تو بنشسته
می کشید خنجر خود بر این دل بشکسته
می خورد باد به گیسوی علی اکبر
نیست و دیگر اثری زشیر خواره اصغر
کودکان هر یک به سوئی گشته اند آواره
گشته قلب زینبش زناله ها صد پاره
نی پذیرا ئی و یک قطره آبی هم نیست
خون دلهاست که بر دیده آنها جاریست
کربلا خوش بگرفتی تو همه یارانم
راضیم من به خدا رضایت جانانم
شيعه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 8:30 توسط حاج محمد ملایی
|
سلام بر شما ميهمان گرامي