کاروان می رود و ساکت و سرد است صحرا

خفته آرام به زمین نور دو چشم زهرا

زینبش می رودو جسم حسین جا مانده

می وزد باد و نوای غربتش را خوانده

هر طرف جسم عزیزی به زمین افتاده

وای زینب که عزیزان همه از دست داده

یک طرف جسم علی اکبر و قاسم خفته

وای زینب علقمه گشته زغم آشفته

می وزد باد به اجساد شهیدان خدا

نی صدائی زشهیدان نی مناجات و دعا

یاد آن لحظه که شمر بر سر تو بنشسته

می کشید خنجر خود بر این دل بشکسته

می خورد باد به گیسوی علی اکبر

نیست و دیگر اثری زشیر خواره اصغر

کودکان هر یک به سوئی گشته اند آواره

گشته قلب زینبش زناله ها صد پاره

نی پذیرا ئی و یک قطره آبی هم نیست

خون دلهاست که بر دیده آنها جاریست

کربلا خوش بگرفتی تو همه یارانم

راضیم من به خدا رضایت جانانم

شيعه