سرباز کوچک شد فدا ( بابا حسین جان)2

فریاد هل من ناصر تا گفت و مولا

قنداقه برروی زمین انداخت و خود را

یعنی که باقی مانده است سرباز دیگر

گر شیرخوارم نسل خود دارم زحیدر

در راه دین گردم فدا(بابا حسین جان)2

قنداقه را برروی دست بابا گرفته

رخساره مولای حق چون گل شکفته

گوید به آن نامردمان تنها نیم من

از یاورانم مانده است این پاره تن

سیراب و بنمایم تورا (بابا حسین جان)2

بر روی دستانش علی چون غنچه بشکفت

از سوز دل این جمله را مولا همی گفت

در پیش چشمم پاره از حنجر نمودند

آرامش جان مرا پرپر نمودند

خون تو پاشم بر سما (بابا حسین جان)2

در پشت خیمه می کند با نوک خنجر

یک قبر کوچک باب او از بهر اصغر

با دست و پنهان میکند آن دیده تر

غافل ربابش می زند بر سینه وسر

آهسته درخاکش نما (بابا حسین جان)

شيعه