به دنيا ظلم ظالم ريشه اش سوخت

به هر ظلمي كه كرد يك شعله افروخت

عجب نيست باب حاجت گشته كاظم

عجب درسي به دنيا داده ناظم

همان سندي كه رو دستي نداشتي

ستمهايس كه بر كاظم گذشتي

چنان بگرفت سخت بر آن شقايق

كه ساعتها نمود او را دقايق

بگفتا خسته ام يارب ززندان

بود مرگ آرزويم حي سبحان

بكرد ايزد دعاي او اجابت

نصيبش گشت او آنجا شهادت

رسيد دستور بر سندي ناكس

كه موضوع را بپوشاند زهر كس

بشد سندي چو بر اجراي دستور

كنند امضاي فوتش گرچه بازور

همه گويند امام رحلت نموده

خلافت را به او ظلمي نبوده

سواره طي بكردي بر سر پل

سوار مينمود اسبش چو دلدل

در اين هنگام اسبش رم نمودي

اجل سندي ززين در جا ربودي

چو سندي خواست بيند چون گشته

بشد غرقاب آب آن ديو خسته

دهان بگشود خاك بر روي ظالم

به پيش از آنكه گيرد جسم كاظم

به دنيا شيعه ظالم بي بقا شد

به آن ظلمي كه كرد خصم خداشد

شيعه