يك جواني بود اندر اين جهان

شغل او پائين بودي از مكان

روزگاري چون گذشت از كار او

هيچ كسي آنجا نبودي يار او

الغرض برنامه ريختي او مدام

تا به بالاتر رود او را مقام

زين سبب طرحي زنو مي ريختي

حق و ناحق را به هم آميختي

هر رقيب با تهمتي راندي كنار

خواسته يا ناخواسته در آوردي دمار

هر كسي در دم بگشتي يار او

مي نمودي بار خود سربار او

عاقبت بر خواسته اش او دست يافت

آنچه حبش را بداشت دربست يافت

ليك آن پستي كه را حت مي نمود

حفظ آن بدتر زآن بودي كه بود

لاجرم او تيغ خود بران نمود

ضربه ها از پشت هم آورد فرود

دوستان قبل برفت از ياد او

كاسه ليسان جمله گشتند يار او

هر كه اندر نوكري پيشتاز بود

در رفاهش مي نمود همراز بود

يك اقليت جهان در كامشان

اكثريت زهر بود در جامشان

بر جفاها رنگ حق را مي زدي

در مرام خودرا بخواندي چون علي

اعياذ مولا كجا با اين صفات

پست دنيا در برش بودي ممات

نزد او دنيا كه بر آن سرور است

آب بيني بزي را كمتر است

آن جوان ديگر نبودي كارمند

گو كه شاهيني نشسته بر سهند

گو كه حكمران است بر كل جهان

او نخواندي درس آخر اين زمان

گرم كار بود و نبودش هيچ خبر

كار و بارش ناگهان شد زير و بر

حاميانش جملگي از هم گسيخت

پست و عنوان همچو روباهي گريخت

ماند او با كرده هاي ناپسند

هر كجا با سنگ جوابش مي دهند

با ضلالت سير او شد در جهان

آتشي در جسماو گشته نهان

اين يكي كيفر بود بر جاهلان

ديگري در قعر دوزخ جاودان

اي بشر ايزد تورا مي بيندت

عاقبت از ريشه ات مي چيندت

شيعه گر تيغي تو هم آري به كف

تو مبر با تيغ خود دين و شرف

شيعه