دعوت حق
بودمي غافل عدو مهمان من
نفس سركش مي كشيد رسمان من
گفت و ايزد شو دمي اندر نماز
گو سخن چون آمدي بر خوان من
پيش من آئي مصفايت كنم
تا ببيني سلسله جنبان من
با كراهت پيش او رفتم دمي
گفت و سر بگذار بر آستان من
سر كه بنهادم چو گوي آتشين
شعله زد با نفخ خود بر جان من
رفت بالا از زمين اين جسم دون
مهرباني ها بكرد جانان من
ديدمي جمله ملائك در نماز
شور و عشقي شعله زد بر جان من
با ملائك در طواف حق شدم
تا همي بالا برفت ايمان من
جمله ديدم اوليا را در نماز
مشتعل شد اين تن سوزان من
به چه حال با صفائي داشتم
گو كه باز شد اين در زندان من
كاش مي شد تا به بالاتر روم
بانگ آمد باش بر پيمان من
بر لبم مي بود اذكار نماز
تا برفت بالاتر از امكان من
دوش مي ديدم امامان حاضرند
در نگاه مات و هم حيران من
جملگي صف بسته پيش كردگار
مي كنند تسبيح آن جانان من
شمع گريان گشتمي در جمعشان
به چه شهدي بود در پيمان من
حب حق سرتاسر جانم شدي
خورده بود صيقل تن حيوان من
خوش بدادم من سلامي برنبي
صالحين و هم سبكبالان من
بر ائمه جملگي كردم سلام
گو كه هستي گشته يكجا آن من
شد تمامي عيش و نوش واقعي
داردنيا گشته بودي كان من
گشته بودم پاك و طاهر از گناه
آن همه افساد در پنهان من
شد گنه در نزد من منفور و پست
گشته غالب غيرت و ايمان من
عاشق درگاه پاكش گشته ام
بي نماز دنيا بود زندان من
به چه خوش باشد نداي هر اذان
زانكه مي خواند مرا جانان من
سجده گاهم آستان پاك او
تا رود بيرون زتن اين جان من
شيعه منكر كي كنم من با نماز
لطف ايزد ميشود مهمان من
شيعه
سلام بر شما ميهمان گرامي