باب علم الا نبيا
باب علم الا نبيا
نقل صادق را شنو از گوش جان
گفت هشام بابم نمودي ميهمان
نقشه اش بودي نمايد زايلش
يا دهد شامي نمايد مايلش
مجلسي شد از عموم شاميان
گفت و باقر تير زند بر آن نشان
طفره رفت بابم ز انجام عمل
مي شدي خوشحال هشام پر دغل
آنچنان اسرار كرد بر باب من
تا گرفت آنجا كمان ارباب من
تير چوبي بر كمان بگذاشتي
جمله تير را بر نشان انداختي
در پيش آن شير مرد خود بي امان
تير ميزد پشت هم بر آن نشان
هر كدام بر تير قبلي مي نشست
شد مايوس آن هشام كامش ببست
كرد ز حيله احترام باب من
ليك در قلبش زمرگ راندي سخن
عالمي بود از نصاري با سواد
با قرالعلم با كلامش در فتاد
هر سوالي جواب دندان شكن
آن نصاري خود بلرزيدش بدن
كوه علم را ديد او عاقل بدي
عاشقانه عاقبت مسلم شدي
تا بديدي آن هشام او ضاع را
با خودش گفتي برفت خاندان ما
او كه از عقل و زدين چيزي نداشت
حكم قتل را مخفيانه بر نكاشت
ابن مروان در مدينه رفت زود
تا شهيد گرداند او را در ورود
باقرالعلم را به زهر مسموم كرد
او نه مولا را كه خود معدوم كرد
تا احديث از نبي در گوش ما است
شيعه باقر باب علم الا نبياست
شيعه
سلام بر شما ميهمان گرامي