داستان خضر (ع)

داستان خضر
اي برادر داستاني دلنشين
از نبي گويم كه با شد بي قرين
خضر در بازار مي رفت يك زمان
چشم مسكيني به او شد آن مكان
گفت و هديه خواهمت اي پير مرد
تا خداي من تورا اجرت دهد
گفت من چيزي ندارم در كفم
تا نثار تو كنم جود وكرم
گفت و او بر وجه حق ياري نما
زانكه ماجور مي شوي نزد خدا
خضر گفتي نا اميدت كي كنم
چون ندارم درهمي بفروش تنم
چون غلامان جمله بفروشي مرا
در همي با خود بري از اين سرا
مرد مسكين غيرت و ايثار ديد
شرم در رخسار زارش شد پديد
ليك خضر اسرار كردي در كلام
تا فروشد جسم او را چون غلام
خواجه اي با درهمي او را گرفت
كا رو دستور ي برايش نانوشت
خضر گفت اي خواجه دستورم بده
گفت پيري زين كنم من واهمه
رو ندارم بينمت اندر تعب
كار و كوشش مر تورا باشد عجب
گفت برگو تا برآرم كار تو
من نخواهم شد غم و سر بار تو
گفت اي پير گر كه داري ناي تن
خيزو هيزمهاي اينجا را شكن
پس بشد بر كار خود پير زمان
او به سرعت كرد كار شش جوان
خواجه را خوش آمدي از طاقتش
همچنان بودي غلام در طاعتش
عاقبت او خواجه را گشتي امين
در سفر رفتي نمودش جانشين
خواجه گفتي بهر او خشتي زند
تا بناي نو از آن بر پا كند
گاه برگشتن چو درب خانه كوفت
آنچه ديدي از غلام شد در شگفت
يك بناي كاملي را ساخته بود
او چسان اين كا را بنموده زود
رو بكرد بر پير مرد گفتا عجب
گو به من بر وجه حق اينجا نسب
گفت من خضرم كه تو بشنيده اي
ماجرايم را كه خود نيز ديده اي
سائلي بر وجه حق كردم كلام
من نداشتم درهمي گشتم غلام
گويمت اي مرد نيك انديش دگر
تا نباشي از خدايت بي خبر
سائلي بر وجه ايزد خواسته داشت
گر توانگر رو بگرداند فناست
جسم او يكسر شود بي پوست و خون
استخواني مضطرب بي اندرون
خواجه گفت وايم كه من نشناختم
در مشقت جسم پاك انداختم
گفت هيچ باكي نباشد مر تو را
جمله احسانم بكردي در سرا
شيعه نيكي كن به دنيا تو مدام
لطف و احسانست كه مي يابد دوام
شيعه

سلام بر شما ميهمان گرامي